ذکر؛ آنچه در مذاهبی چون اسلام به معنای نوعی یادآوری قلبیست یا آنچه در آیینهای هند و بودایی با نام مانترا از آن یاد میکنیم، همگی دستهای از کلمات، هجاها و آواهای به خصوصی هستند که در مناسک آیینی با تکرار و به شکلی متناوب خوانده میشوند، چیزی که به شکلی دیگر در مناسک سرخپوستی، زار و حتی نوع موسیقی برخی رقصهای آیینی نیز شاهد آنیم.
اما ذکر، مانترا و هرآنچه از این دست، با ما چه میکند؟
بلاشک تمام این الفاظ و کلمات، هجاها و آواها به تعبیری دالهایی هستند که به مدلولی دلالت دارند اما بهنظر میرسد که ما از این تکرار بهدنبال تهی کردن دالها از خود( یا به تعبیری لکانی، تهی کردن دالها از مدلولشان) هستیم.
اگر همین الان شروع به بیان مکرر یک اسم کنیم بعد از چندین بار خواهیم دید که ذهن از صورت و معنای کلمه مذکور جدا شده، حتی اگر این کلمه نام شما باشد، شبیه لباسی که از تن در آمده، معنای خودش را از دست خواهد داد و صرفا به آوایی بیمعنی بدل خواهد شد.
به دیگر بیان بهنظر میرسد که هدف نهایی از مناسک مربوط به ذکر و مانترا هم همین باشد؛
گویی آدمی در تلاش است که واسطه و حلقه ارتباطی میان دال و مدلول را به تمامی بیمعنا کند و این مهم چگونه میتواند امکان پذیر باشد جز با نابودی مدلول؟
گویا ذکر و مانترا اتفاقا از زبان و امر نمادین برای گذر از خود و یگانگی با هستا و امر واقع بهره میجویند و یگانگی چطور میتواند میسر باشد جز با تهی شدن یکی و پیوستن به دیگری؟( اینجا همانجاییست که زبان را در آن راهی نیست)
از قضا احتمالا بتوان گفت ذکرها یاد را از ما میبرند، چرا که در یگانگی یاد بیمعناست؛ در یاد همواره فاصلهای وجود دارد که کلمه در آرزوی حذف آن به تکرار میافتد.
نویسنده: نازنین الاسوند
